از طرف دیگر من به سفر خودم از ترکیه به دوبی ادامه دادم. لحظات سختی بود، به دلایل زیادی میبایست از این بخش سفر چشم پوشی میکردم تا در صورت بروز هرگونه خطری برای فرهاد، پرواز آزادی عقیم نماند و یک کار گروهی دو ایرانی ، به اتمام برسد و نیمه رها نگردد.
هیچ چیز قابل پیش بینی نبود، از آنجا که رفتارهای دولت ایران قابل پیش بینی نیست. اگر من با پرواز بودم و تحت هر شرایطی مجبور به فرود در ایران میشدیم، من آدمی نبودم که ساکت بایستم تا بیایند و در داخل خاک میهنم ، من را دستگیر کنند و ......... به هر صورت تصمیم گرفتم که در آن بخش سفر من همراه پرواز نباشم و فرهاد به تنهایی از خاک ایران عبور کر د
هر چند خیلی هم به فرهاد گوشزد کردم که آن بخش خطرناک است ولی وی تصمیمش را گرفته بود و خطراتش را هم به جان خریده بود
فرهاد به سمت باکو رهسپار شد و از آنجا که در آنکارا پرواز مستقیم برای دبی وجود نداشت، اجبارا نخست به استانبول رفتم و از استانبول به سمت دبی
خروج من هم از آنکارا ، خودش داستانی دارد که بیش از چند ساعت وقت من را گرفت، از آنجا که قوانین داخلی فرودگاه آنکارا و استانبول متفاوت بود، یک افسر پلیس پیشنهاد کرد که من یک ویزا بگیرم که هنگام خروج از استانبول به سمت دبی با مشکلی روبرو نشوم، و همینگونه نیز اقدام شد
تا زمانی که در فرودگاه استانبول سوار هواپیما شدم ، هیچ خبری هنوز از رسیدن فرهاد به باکو نداشتم.
سوار هواپیما شدم و کماکان به فرهاد می اندیشیدم، به همان روز حرکت که هوا خیلی مناسب نبود و ارتفاعات زیادی روبروی فرهاد وجود داشت.
مسیر پرواز را از زبان خلبان شنیدم و وقتی نام ایران را برد که از آسمان آن نیز رد میشویم، حال عجیبی از شوق بودن در هوای ایران به من دست داد
البته فکر میکردم که فقط از بخش کوچکی از ایران رد شویم که بتوانم از دور نور شهرهای ساحلی ایران را در خلیج فارس ببینم و به همین دلیل نیز صندلی کنار پنجره سمت چپ هواپیما رزرو کرده بودم
در بین راه بودیم که ناگهان نظری به بیرون از هواپیما افکندم، شهر بسیار بزرگی را دیدم، حالت غریبی شده بودم که خودم هم نمیدانستم که چیست؟ از مهماندار خواهش کردم که از خلبان موقعیت دقیق هواپیما را بپرسد وبه من بگوید
وقتی مهماندار برگشت و به من گفت که بالای شهر تبریز هستیم، من مثل یک فرزند مادر گم کرده، تمامی وجودم چشمهایم شد و از پنجره هواپیما ، ایران را میچشیدم.