سفرنامه پرواز- روز سیزدهم و چهاردهم( آلمان به لهستان)
۲۶ خرداد ۱۳۸۶
صبح پس از برخاستن ازخواب ، صبحانه را در هتل صرف کردیم و تاکسی را فراخواندیم، البته روز قبل به شهرام جان گفته بودم که آیا فردا صبحش کار میکند که ما را به هتل ببرد، که وی گفته بود خیر ، صبحها کار نمیکند و طبعا آدرس هتل جدید ما راهم نداشت، زیرا زمانی که با عجله ای که داشت ما را در آن هاستلی که پیشنهاد خودش بود، ترک گفت، دیگر با هم تماسی نداشتیم و آگاهی نداشت که ما به هتل آلکساندر رفته بودیم

به هر روی راننده تاکسی آمد، به فرودگاه رسیدیم و پس از انجام امور اداری و فلایت پلان ، راهی عبور از مرز شدیم، فرهاد جان دوباره تقاضای مهر در پاسپورتش کرد که معمولا این تقاضا با این امر مصادف میشود که مامور مرزی بررسی گذرنامه ، مجبور میشود که نام وی را در کامپیوتر ثبت کند

از مرز گذشتیم و خودرویی منتظر ما بود که ما را به هواپیما برساند، بارگیری کردیم و مرکز ثقل هواپیما را تنظیم کردیم و دقیقا ربع ساعت قبل از استارت آپ در هواپیما نشسته بودیم

اجازه روشن کردن موتور را گرفتیم و بعد از کلیرینس به سمت باند راه افتادیم ، از فرودگاه برلین برخاستیم و پانصد پا بالاتر از سطح باند، چرخها را بستیم و پیش به سوی ورشو بال گشودیم. پس از دو ساعت پرواز به  ورشو رسیدیم و در فرودگاه بین المللی ورشو، به زمین نشستیم
farhadarshidpoland.jpg

سرویس بسیار خوبی ازکمپانی هندلر ورشو گرفتیم، هتل را که از پیش رزرو شده بود، به سمتش رفتیم
فرصت خوبی بری یک استراحت یک روزه در پیش رو بود، چون سفرمسکو لغو شده بود ومیدانستیم که شنبه شانزدهم ژوئن مستقیما از ورشو به سمت آنکارا پرواز خواهیم کرد

تصمیم داشتیم که در ورشو روغن انجین را عوض کنیم ، ولی متاسفانه  خرید روغن انجین هواپیما به آن راحتی که متصور بودیم صورت نپذیرفت، بنابراین تصمیم گرفتیم که در آنکارا ، تعویض روغن را انجام دهیم

وقتی به هتل رسیدیم، مشغول انجام کارهایی شدیم که امکان آن پیش از آن وجود نداشت وآن هم شستن لباسهای پرواز بود. عملا با یک روز استراحت ، فرصت مناسبی  برای خشک شدن لباسها وجود داشت، من به شیوه  خودم لباسم را شستم، یعنی بعد از اینکه جیبهایش را خالی کردم ، با لباس به زیر دوش رفتم و با شامپو لباس را همانگونه که بر تنم بود شستم و بعد آنرا در آوردم و به قول معروف چلانیدم لباس را و آنرا پهن کردم و خودم نیز یک دوشی گرفتم. بعد از من ، فرهاد جان ، لباسهایش را در وان ریخت، مقداری شامپو به آن اضافه کرد و ساعتی رهایشان کرد تا بعدا مشغول مچ زدن لباسها شود.

من سری به سونا زدم و خستگی چند روزه سفر را به گرمای سونا بخشیدم ،دوشی گرفتم وبالا به اطاق آمدم، فرهاد جان مشغول آپدیت کردن وب سایت در بخش انگلیسی بود، من چرتی زدم و به فرهاد جان گفتم وقتی که تمام شدی ، صدایم کنید. فکر کنم حدود یک ساعتی خوابیدم و بعد از آن بیدار شدم و برای قدم زدن به بیرون رفتیم
dsc01767.jpg

شهر ورشو، در لهستان دارای ساختمانهای بلندی است که  معماریهای متفاوتی را نیز دارند و خیابانها اکثرا برزگ و پهن هستند ،مردم بسیار مهربان ودوست داشتنی دارد، پس از چند دقیقه پیاده روی  به مرکز بزرگی رسیدیم و از یک راننده تاکسی آدرس یک غذاخوری سنتی لهستانی را جویا شدیم، نقشه ای را که در دست داشتیم به وی نشان دادیم و او به ما گفت که در فاصله پنج کیلومتری همانجا ، یک رستوران با غذاهای سنتی لهستانی وجود دارد، از وی پرسیدیم که آیا کردیت کارت برای پرداخت وجه قبول میکند که گفت خیر ، ما هم مجبور بودیم که به ماشین دریافت پول برویم و بازگردیم ،از وی خواستیم که منتظر ما شود، ولی به محض اینکه به سمت ماشین دریافت پول راه افتادیم، وی نیز حرکت کرد و رفت ! بعدا متوجه شدیم که در بی سیم یک مسافر برایش اعلام شده بود.

به هر روی ، از آنجایی که راننده تاکسی گفت چهار ، پنج کیلومتر بیشتر راه نیست، من و فرهاد تصمیم گرفتیم که قدم زنان به محل مربوطه برویم. سرتان را درد نیاورم ، پس از سه ساعت و نیم پیاده روی به محل مورد نظر رسیدیم و متاسفانه دیگر غذا سرو نمیکردند !! به رستوران دیگری در روبروی  آن رفتیم که بیشتر حالت میخانه و رستوران را داشت، آنها هم پارتی خصوصی داشتند و فقط نوشیدنی سرو میکردند، نهایتا در جلو رستوران دوم ، رفتیم که یک تاکسی بگیریم ، و متعجب شدیم وقتی که دیدیم همان راننده تاکسی قبلی است، از وی پرسیدیم که چرا منتظر ما نشد ،وی گفت که در بی سیم یک مسافر به وی داده بودند و مجبور بوده که برود، خلاصه اینکه وی پیشنهاد یک رستوران دیگر را داد که ما ترجیح دادیم به هتل برگردیم ، رستوران هتل هم بسته بود و نهایتا در بار هتل ، سفارش غذا را دادیم ، پانزده دقیقه قبل از اینکه بار نیز ببندد

بعد از خوردن غذا به اطاق رفتیم و استراحت کردیم، فردا صبحش نیز بلند شدیم و کارهای پرواز به سمت آنکارا و یافتن روغن برای انجین هواپیما را پیگیری کردیم، پلان آن بود که اگر روغن می یافتیم ، به فرودگاه میرفتیم و روغن انجین را تعویض میکردیم ولی با نیافتن روغن ، عملا تعویض روغن به تاخیر افتاد

روز را با ساعتی ورزش و آپدیت کردن سایت و نوشتن چندین ایمیل ، سپری کردیم، شب برای خوردن یک غذای سنتی لهستانی ، از کارمند هتل سئوال کردیم و وی آدرس رستوران واقعا سنتی لهستانی را داد که در سه دقیقه ای هتل قرار داشت !! پس از رسیدن به آن رستوران، من و فرهاد جان نگاهی به هم انداختیم و لبخندی بر پیاده روی سه ساعته دیشبمان زدیم.
dsc01788.jpg

یکی از نخستین هایی که ما در این رستوران دیدیم را شما نیز میتوانید در عکس ببینید، نرمان را میبینید که در حال ریختن آبجو برای میزشان از مخزنی است که بر روی میز آورده میشود، معمولا وقتی یک میز بزرگ در آن رستوران توسط گروهی از مشتریان رزرو شده بود، یکی از این مخزنهای آبجو را روی میز میگذاشتند که حدودا فکر کنم هشت یا ده لیوان آبجو را در خودش جای میداد. نه فرهاد و نه من ، هیچکدام قبلا چنین مخزنی را ندیده بودیم.

کارکنان رستوران همه لباس محلی پوشیده بودند که در این عکس فرهاد جان را قبل از سفارش غذایش میبینید
farhadpolandrstrnt.jpg

غذای سنتی لهستانی را سفارش دادیم که حجم بالایی داشت، هیچکدام نیمی بیشتر از غذاهایمان را نتوانستیم بخوریم، البته  قبلش فرهاد جان سوپ داشت و من هم سالاد. موزیک زنده  نیز در رستوران بر قرار بود، موزیک جاز و البته که آهنگهای لهستانی را هم خواندند و ما از شنیدنش لذت بردیم
arshid.jpg

پس از صرف غذا، خیلی سنگین شده بودیم ، مشغول قدم زدن شدیم و پس از چهل دقیقه قدم زدن به هتل بازگشتیم، اسباب و لباسها را جمع کردیم و با بررسی نهایی خطوط پرواز به سمت آنکارا، خود را کاملا آماده سفر فردا دیدیم